مهديسمهديس، تا این لحظه: 16 سال و 29 روز سن داره

مهدیس نفس مامان و بابا

مراسم شب هفت مادربزرگ مامانم

1392/9/12 11:42
348 بازدید
اشتراک گذاری

سلام عزيزم.

ديروز به خاله منظر گفتم كه شمارو مي خوام ساعت 2 ببرم و زود آمادت كنه، كه ساعت 2 اومدم دنبالت و موهات رو هم خيلي خشگل مدل داده بودن (حيف كه دوربين همرام نبود) رفتيم به سمت بهشت زهرا. سر راه گل خريديم و خودمم كه يه ديس خرما آماده كرده بودم و برديم و رفتيم سر خاك. واي چه قدر شلوغ بود. همه اومده بودند و شما هم با بچه ها سرت گرم بود و بازي مي كردي. بيچاره مامانم و خالم و دايي هام و بابابزرگم. داغون شده بودند و زار زار گريه مي كردند. شما هم مي رفتي پيش مامانم و به مامانم مي گفتي ماماني من اومدم، گريه نكن. دستمال بهش مي دادي و اينطوري باز مامانم كمي ارومتر مي شد.

با دختر دايي هام شمعها رو روشن كرديم و گلهايي كه آورده بودند رو همه رو پرپر كرديم و روي قبر چيديم. خيلي زيبا شده بود. شما بچه ها هم كه تو پر پر كردن گلها كمك مي كرديد و شمع ها رو مي خواستيد كه يه جورايي سرتون رو گرم مي كرديم.

بعد هم رفتيم خونه مامانم و پسر عموم با زن و بچه اش اومد اونجا براي تسليت و بيچاره مامانم كه اصلاً حال نداشت و من از همه پذيرايي كردم. و شما هم با دايي امين و محمدرضا بازي مي كردي.خلاصه:

مادربزرگ عزيزم، شب هفتت هم تموم شد، إن شاءاله كه تو اون دنيا شفاعت مارو هم بكني و جاي خوبي نصيبت شده باشه و خوش باشي. خيلي دوستت دارم و از يادم هيچ وقت فراموش نميشي.

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (3)

مامان آویسا
16 آذر 92 9:20
عزیزم بازم تسلیت. خدا رحمتشون کنه
مامانِ مهدیس (مرضیه)
پاسخ
مرسي عزيزم، خدا عزيزاتون رو براتون نگهداره.
زهرا
16 آذر 92 13:49
عزیزم خدا رحمتشون کنه و انشاالله صبرتون بده واقعا پدر بزرگ و مادر بزرگای دوست داشتنی هستن حیفه که از پیشمون برن
مامانِ مهدیس (مرضیه)
پاسخ
مرسي عزيزم.واقعاً خيلي حيفه. خدا نگهداره عزيزاي شما باشه.