مراسم شب هفت مادربزرگ مامانم
سلام عزيزم.
ديروز به خاله منظر گفتم كه شمارو مي خوام ساعت 2 ببرم و زود آمادت كنه، كه ساعت 2 اومدم دنبالت و موهات رو هم خيلي خشگل مدل داده بودن (حيف كه دوربين همرام نبود) رفتيم به سمت بهشت زهرا. سر راه گل خريديم و خودمم كه يه ديس خرما آماده كرده بودم و برديم و رفتيم سر خاك. واي چه قدر شلوغ بود. همه اومده بودند و شما هم با بچه ها سرت گرم بود و بازي مي كردي. بيچاره مامانم و خالم و دايي هام و بابابزرگم. داغون شده بودند و زار زار گريه مي كردند. شما هم مي رفتي پيش مامانم و به مامانم مي گفتي ماماني من اومدم، گريه نكن. دستمال بهش مي دادي و اينطوري باز مامانم كمي ارومتر مي شد.
با دختر دايي هام شمعها رو روشن كرديم و گلهايي كه آورده بودند رو همه رو پرپر كرديم و روي قبر چيديم. خيلي زيبا شده بود. شما بچه ها هم كه تو پر پر كردن گلها كمك مي كرديد و شمع ها رو مي خواستيد كه يه جورايي سرتون رو گرم مي كرديم.
بعد هم رفتيم خونه مامانم و پسر عموم با زن و بچه اش اومد اونجا براي تسليت و بيچاره مامانم كه اصلاً حال نداشت و من از همه پذيرايي كردم. و شما هم با دايي امين و محمدرضا بازي مي كردي.خلاصه:
مادربزرگ عزيزم، شب هفتت هم تموم شد، إن شاءاله كه تو اون دنيا شفاعت مارو هم بكني و جاي خوبي نصيبت شده باشه و خوش باشي. خيلي دوستت دارم و از يادم هيچ وقت فراموش نميشي.


مراسم شب هفت مادربزرگ مامانم
